تبليغاتX
قورمه سبزی

greensalad

هاله

greensalad

http://greensalad.blogfa.com

قورمه سبزی

قورمه سبزی

قورمه سبزی

خاطرات قشنگ دبیرستان چیزی نیست که بشه خیلی راحت ازشون گذشت ......! دوستای خوب دوران دبیرستان .. خاطراتش .. دبیراش .. همه چی متفاوته یعنی بهتره بگم همه چی عالیه!!!
ای کاش هیچ وقت این دوران قشنگ تموم نشه !!

" عکس از : نگار
توضیحات عکس : من و آرزو هستیم .. سمت راستی مثلا منم اون یکی هم مثلا آرزو .. کتابی هم که دست آرزو ٍ کتاب مورتیمره .. یه دستشم خیاره :D خاطرات دوران دبیرستان من و دوستانم !!

قورمه سبزی

من و تقلب ؟؟

من و تقلب ؟؟

 

            نهههههههه!!!!     

 

اهل تقلب نیستم ولی بعضی موقع ها فکر می کنم لازمه !! حالا می خوام روش تقلب بچه ها رو بنویسم براتون !!

رایج ترین شیوه باز کردن کتاب و جزوه ست !! سال قبل من و هاله تخت آخر می نشستیم واااااااااااای این هاله چه شیرین کاری هایی که نمی کرد ! هاله یه جزوه ی بزرگ قرمز رنگ و بزرگ داشت که وحشتناک تابلو بود .. یه بار که امتحان ریاضی داشتیم هاله به طرز کاملا حرفه ای جزوه رو در آورد گذاشت رو میز .. اینقدر می ترسیدم .. احساس می کردم قلبم کف دستمه !! دیدم اینطوری نمی شه برگه مو برداشتم و رفتم جلو معلم وایستادم طوری که دیگه نتونه جایی رو ببینه و چند تا سوال ازش پرسیدم .. تا برگردم هاله کپی کرده بود و منم از رو هاله .. ! 1

روش دیگه گذاشتن کاغذ داخل غلط گیر خالیه ... اینطوری که یکی جواب یه سوال رو می نویسه و می ذاره داخل غلط گیر و هم تختیش خیلی جدی می گه : ببخشین خانم من می تونم از دوستم غلط بگیرم ؟؟‌(‌این قسمتو باید حتما بگه تا معلم شک نکنه و خودش اعتماد به نفس پیدا کنه !)‌ بعد خیلی راحت غلط گیرو می گیره و تو یه فرصت توپ همه چی تموم می شه ! 2

روش دیگه که توسط نگار کشف شده خاص سوالای تستیه البته این روش ‌ ِ  رسوندن تقلبه !! در این حالت باید توانایی حس کردن خوبی داشته باشین این روش اینطوریه که :

اونی که پشت شما نشسته با انگشت اشاره اش به پشت شما می زنه و شما می شمارین و شماره ی سوالو می فهمین بعد چند ثانیه مکث می کنه . در این لحظه چند حالت وجود داره :

  1. یه انگشتش رو به پشت شما می زنه که در این صورت یعنی گزینه ی اول
  2. دو انگشتش رو (‌به طور هم زمان ) به پشت شما می زنه که این یعنی گزینه دوم

چهار تا گزینه به همین صورت است !!

اما مشکلی که این روش داره اینه که ممکنه شما اذیت بشین و پشتتون سوراخ بشه و درد بکنه !! در این روش از دوستان عزیز خواهش می کنم که یه سری مسائل رو رعایت کنن (‌ کسایی که قلقلکی هستن باید به طرف بگن که مثلا به گردنش نزدیک نشن چون اگه اینطوری بشه وسط امتحان می زنه زیر خنده و همه چی خراب می شه )‌

به همین روش هم می شه از کسی که جلوتون نشسته جواب سوالارو بخواین دراین صورت فقط مرحله ی اول کافیه !! 3

روش دیگه اینه که خیلی راحت برگه ی دوستتو برداری و از روش بنویسی . این روش رو یکی از دوستای من تو دوران راهنمایی امتحان کرد و چون دبیرمون خیلی خاص بود نتیجه داد ولی من اینو خیلی پیشنهاد نمی کنم !!

روش های زیادی وجود داره که همه شون به استعداد و خلاقیت افراد بستگی داره مثلا یکی از بچه ها با اینکه تخت اول می شینه ولی خیلی راحت از رو کتاب می نویسه و مشکلی هم براش بوجود نمیاد ! اگه فرد ترسویی هستین مثل من سعی کنین درساتونو خوب بخونین تا تابلو تقلب نکنین که لو برین !!

 

یه خاطره از این تقلب های بامزه :

سال قبل امتحان ادبیات داشتیم .. بهاره کتاب باز کرده بود و داشت از رو کتاب می نوشت والبته قصدش خیر بود چون می خواست به سه چهار نفر برسونه .. بعد یکی یه سوال پرسید و دبیرمون رفت طرف اونا .. بهاره گفت : ببخشید خانوم می شه یه لحظه نیاین !!! (‌مرده بودیم از خنده !!‌ )‌ 4

 

 پی نوشت ها

 

1. من تا به حال حتی یه بار هم کتاب و جزوه باز نکردم چون خیلی ترسوام ولی تا به حال تقلب کردم !

2. اینم یه روشیه که به ریسک بالایی نیاز داره که من از اینجور جسارتا ندارم !

3. این روش رو قرار بود سر امتحان عربی که تستی بود عملی کنیم ولی دبیرمون اومد کلاس و گفت نیمکت ها رو بکشین جلو !!

4. همون دبیرمون می گه که :

 هرکس نکند تقلب امروز ....................... او جانور است نه دانش آموز !

 


 

آهنگ وبلاگ هم به سفارش هاله عوض شد !! در ضمن تصمیم گرفتم بعد از این خیلی جدی باشم ( باور کنین جدی می گم .. چرا کسی باور نمی کنه ؟؟  مخصوصا با پریا و هاله !!  )

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:58 توسط آرزو |
شیرین کاری ها !

امسال قرار بود که مراسم "انتخابات شورای دانش آموزی " تو مدرسه ی ما به صورت رسمی برگزار بشه و قرار بود که از صدا و سیما و آموزش پرورش تشریف بیارن و البته استاندار !

از یه هفته قبل ..هر روز سر صف مدیر می گفت که روز چهارشنبه آبرو داری کنین .. آروم باشین .. متین باشین (‌ نفری 7-8 تا سنگ بزرگ همراه تون باشه که دیگه کاملا سرسنگین باشین ) .. از همه مهم تر حجابتون رو رعایت کنین ، منظور از حجاب دیده شدن فقط دو چشم است که جدیدا اعلام شده یا ابرو نباید دیده بشه و اگه ناچارین و کاریش نمی تونین بکنین نصف ابرو !! هر روز تدارک می دیدن تا روز چهارشنبه چیزی کم نباشه .. صندلی های قرمز اونم سه نوع .. یه نوع واسه بچه های دبیرستان .. یه نوع واسه راهنمایی ها و یک نوع هم واسه میهمانان محترم !! چهارشنبه صبح که طبق معمول من خواب مونده بودم و طی یک سری عملیات انتحاری به سختی تونسته بودم خودمو راس ساعت 8 به مدرسه برسونم .. با صحنه ی عجیبی مواجه شده بودم .. جل الخالق !! این جا رو کلیک کنین تا کاملا در جریان حال و روز من باشین !!!!

رفتیم کلاس و بعد از 20 دقیقه گفتن که بریم حیاط .. همه چی مرتب بود .. بچه ها خیلی خوب شده بودن .. آروم تر از همیشه بودن و بدون هیچ هیاهویی رفتن و رو صندلی ها نشستن .. صندلی ها خیس بود چون صبح داشت بارون می بارید ولی اگه سوزنم رو صندلی ها می ذاشتن کسی صداش در نمیومد ( شکستن سکوت و بهم ریختن نظم = کسر 8 نمره از انضباط توسط مدیر محترم ) !!‌خلاصه رو صندلی های خیس نشستیم و صدامون در نیومد .. بعد یه پسری که حدودا 20 – 21 سالش بود اومد و قرآن رو با صوت خوند .. خداییش خیلی خوب می خوند .. و خیلی هم بچه ی خوب و سر به زیری بود .. بعد از قرآن یه ثانیه هم واینستاد و رفت !! بعد استاندار محترم رفت که صحبت کنه .. شروع کرد به صحبت کردن .. همین جا وایسین تا بگم در این لحظه چه خبر بود !

دختر خبرنگاری کلمه به کلمه در حال نوشتن حرفای استاندار بود .. فیلم بردار در حال شیرین کاری بود و خدا می دونه داشت از آلاچیقا عکس می گرفت یا از استاندار و یا از دانش آموزان ؟!

حالا ادامه اش !

مدیر داشت خودشو می کشت .. دستش رو مقنعه اش بود فقط ( کنایه از اینکه بچه ها مقنعه هاتونو بکشین جلو ) شاید باورتون نشه ولی همه ی بچه ها موهاشون خیلی عادی بود .. کسی نبود که موهاش غیر عادی باشه .. ولی من نمی دونم چرا داشت این کارو می کرد !! خیلی هم باید خوشحال می بود از اینکه بچه ها آبروداری کردن و خیلی خوب دارن به حرفای استاندار گوش می دن !! به جان خودم اگه یه مدرسه دیگه بود این همه مرتب برگزار نمی شد !! در ضمن صحبت های استاندار محترم بارون گرفت .. ما که از این جراتا نداشتیم که جم بخوریم .. سنگم می بارید عکس العملی از خودمون نشون نمی دادیم !! بارون دونه دونه می بارید و ما داشتیم از هوای سرد نهایت لذت رو می بردیم .. این قطره های بارون به تگرگ های کوچولو تبدیل شد و بعد به تگرگ ها درشت تر که با سرعت بیشتر می بارید .. باز ما تکون نخوردیم و تصور کردیم که داره شکوفه می ریزه رو سرمون .. گفتیم عیب نداره مهم نیست ... مهم اینه که برنامه خوب اجرا بشه اما اینجا مشکل ما نبودیم ... آقایانی که از آموزش پرورش و جاهای دیگه اومده بودن .. یه سریشون که اصلا مو هم نداشتن .. ( ما مو داشتیم و یه مقنعه هم روش ولی اونا چی ؟؟؟‌بعضی هاشون مو هم نداشتن !! ) آقایون هجوم بردن به سمت در و یه لحظه دیدیم که برنامه پرید ... !!!!!!!!!! چه صحنه ای بود .. جاتون خالی !!!! بعد از اونا بچه ها دیگه طاقت نیاوردن و دوییدن به سمت در ورودی سالن .. در این لحظه باید شیرین کاری فیلم بردار رو می دیدین !!!!!!! داشت از بچه ها فیلم می گرفت !!! برنامه ی انتخاب شورای دانش آموزی تبدیل شد به فیلم حیات وحش !! چی بوووووووووووووود .. مرده بودیم از خنده !!!

بعد جالبیش اینجاست که بچه ها رفته بودن به خانم مدیر گفته بودن که  خانوم پس برنامه چی شد ؟؟‌گفته بود :‌شما خیلی ملاحظه کردین ؟؟؟ خیلی موهاتون تو بود ؟؟!

اینقدر حرصم در اومد ... !!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:34 توسط آرزو |
موجودی عینکی به نام ... !!
وبلاگای خودم خیلی کم بود اینم روش  

کاملا این روزا مطابقت داره با تخیلای من .. مطمئن بودم که سال دوم خیلی بیشتر خوش می گذره !! بلاخره بعد از چند ماه دیروز تو مدرسه احساس کردم که چشمام می سوزه و سرم درد می کنه .. هاله گیر داد که باید عینکتو بزنی منم که نبرده بودم .. ولی دیروز کلاس زبان عینک زده بودم .. هاله و نسترن اینقدر تعریف کردن ( داشتن هندونه زیر بغلم می دادن ) که منم گفتم باشه !!!!!!!!!! تســــــــــــــــــــــــــلیم !! از فردا عینک می زنم !! امروز رفتم مدرسه و عینکمو زدم (‌بنابر دلایل امنیتی تو راه عینک نزدم .. آخه می دونین که من یه کمی خیلی سوتی هستم و مامانم گفته که یه موقع تصادف اینا می کنی می مونیم دستت !! ) زنگ تفریح گل ناز اومد کلاس ما .. از در که اومد تو همونجا وایساد و به من نگاه کرد و زد زیر خنده دویید .. با چه سرعتی ... دویید کلاسشون و داد زد ... بچه ها بیاین .. آرزو عینکی شده (‌بیچاره آرزو ) بعد همون لحظه بود که 10 نفر عین مور و ملخ ریختن کلاسمون ... منم که دیگه واقعا داشتم از خجالت می مردم .. (‌بعدش فهمیدم که دنبال سوژه واسه جشن گرفتن بودن .. )خلاصه یه مراسمی بر پا کردن ( از گفتن جزئیات معذوریم چون ممکنه یه موقع راه وادی از این ورا بیفته و نمره انضباطمون رو کم کنه ) همه می گفتن که بهم خیلی میاد و شبیه دکترا شدم ...... (‌ مگه دکتر چه شکلیه ؟؟ )

 

پ . ن ها !

1. همون لحظه که گل ناز رفته بود و داد زده بود .. که بچه ها بیاین بریم آرزو عینکی شده ! خانوم س ( دبیر فیزیک )‌ تو کلاس بوده و گل ناز حسابی ضایع شده بود !!!!! (‌الهی فداش بشم !!‌)

2. وادی ناظم جدیدمونه (‌یحتمل )‌.. بعد از صبح تا شب تو سالن راه می ره و قوانین جدیدی وضع می کنه از جمله :

تجمع بیش از 2 دانش آموز در سالن ممنوع !

هر آتیشی می خواین به پا کنین .. بکنین ولی تو کلاس !!!

3. منتظر پست بعدی باشین !!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:28 توسط آرزو |
سال تحصیلی جدید و عکس کتی خانوم

روز یک مهر بهترین روز بود .. چون وقتی اسامی رو خوندن من و آرزو با هم تو یه کلاس افتادیم ولی از بقیه ی بچه ها که خیلی دوسشون داشتیم جدا افتادیم .. گل ناز ، معصومه ، مهسا ، رویا ، زهره ، پانیذ ، غزاله ، پریا و خیلی های دیگه !! البته زنگ تفریح یا اونا تو کلاس ما هستن و یا ما تو کلاس اونا .. ! همه چی فعلا فوق العاده ست .. یه دبیر واسه آمادگی دفاعی و دین و قرآنمون می یاد که فوق العاده ست ! تو کلاسش روده بر می شیم از خنده !!

چند روز پیش تو زنگ دین و زندگی مثلا می خواست درس بپرسه چشماشو بست و انگشتو گذاشت رو اسم یکی و اون درس جواب داد بعد گفت : خب حالا به احترام سید ها ما هم سیده سپیده ... رو صدا می کنیم . سپیده رنگش پرید و گفت :‌نه خانوم به خدا من سید نیستم .. همه غش کرده بودن از خنده .. تو لیست اشتباهی نوشته بودن سیده ولی سپیده رفت و درس جواب داد بعدش گفت ‌: خب حالا نوبت یکی از فاطمه هاست همون لحظه آرزو به پریا گفت :‌خدا رو شکر که اسم من یه اسم ایرانیه و عربی نیست ! دقیقا همین لحظه خانوم پ گفت :‌اصلا چرا فاطمه ها ؟ آرزوی ما بیاد که آرزومون برآورده بشه ... همه زدن زیر خنده ! آرزو هم که شوکه شده بود کتاب و دفترشو برداشت و رفت پای تخته .. دفترشو گذاشت جلو خانوم و تا خانوم دفترشو ببینه خودش داشت دینی می خوند .. همون لحظه خانوم پ بهش گفت :‌ چرا رنگت پریده ؟‌! آرزو هم که خیلی خیلی سرماخوردگیش وحشتناک بود گفت :‌خانوم سرما خوردم ! بعد خانوم پ گفت :‌بچه ها برای سلامتی آرزو صلوات بفرستین .. آرزو پای تخته غش کرده بود .. بعد از صلوات گفت :‌ آرزو پس چرا پیشنهاد رو ننوشتی ؟ آرزو : نه خانوم نوشتم ولی تو چک نویسه .. وقت نکردم وارد دفترم کنم !! منم دفتر چک نویس آرزو رو دادم به غزاله که بده به خانوم پ و خانوم پ دفتر رو برداشت و می خواست نگاه کنه که آرزو بلافاصله گفت : نه .. نه خانوم اجازه بدین من براتون پیدا کنم آخه دفتر چک نویسمه خودم باید پیدا کنم . خانوم پ با یه لهجه ی طنز گفت :‌ تو دفترش چی نوشته که نمی ذاره ما ببینیم ؟؟ خلاصه نگاه کرد به پیشنهاد آرزو و بعد یه نگاهی به بچه ها کرد و گفت : صلوات فرستادین ؟ نه نشد .. یه بار دیگه همه با هم صلوات بفرستین ! طفلک آرزو هم داشت از خجالت می مرد !!!!!! بعد از 2 صلوات گفت :‌بشین .. مهم این بود که بترسی .. تو هم که ترسیدی ! خلاصه به آرزو فقط نمره ی پیشنهاد داد و درس نپرسید !

حالا یه چیز جالب :‌

زنگ آمادگی دفاعی حرف از جنگ افتاد .. خانوم پ گفت :‌مثلا اگه الآن بیرون آتیش بگیره و با فداکاری یه نفر از ما جون 23 نفر در امان باشه کی این کارو می کنه ؟ دیبا دستشو بلند کرد و گفت من می کنم ! خانوم پ گفت :‌نه تو الآن جو گیر شدی و از این جور حرفا .....

 

پریا بلند شد و گفت : خب خانوم شاید فکر می کنه موندن بقیه مفید تر از خودشه !!

 

حالا از اینا بگذریم بریم سراغ گل ناز ناز و دوست داشتنی خودمون که تو مدرسه محبوب قلب هاست !

پارسال گل ناز تو مدرسه یه فرهاد و یه بهرام پیدا کرده بود و گرفته بودشون ! (‌ فرهاد و بهرام اسم زنبورهای گل ناز بود که بهشون می گفت آقا فرهاد و آقا بهرام ) سر این دو تا زنبود چه اتفاقایی که  نیفتاد فقط در همین حد بگم که گل ناز به خاطر آقا فرهاد خودشو از راه پله انداخته بود پایین تا داداشش آقا فرهادو از خونه نندازه بیرون و بعد شیشه شکسته بود و رفته بود تو دستش !!

دیروز تو مدرسه چه خبرایی بود ... جاتون خالی گل ناز یه کتی خانوم گرفته!! این کتی خانوم همه رو داشت تو مدرسه می ترسوند .. عکسشو حتما ببینین !!!!!! ارزش دیدنو داره ... !!!!!!!!

با دیدن این عکس حتما متوجه می شین که تو مدرسه ی ما چی می گذره !!

 

کتی خانوم

 

حالا تصور کنین که با این تو مدرسه می شه چه غوغایی به پا کرد ؟! 

عکاس  کتی خانوم هم خود گل نازه !!


 

بقیه ی عکسا در ادامه مطلب !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:39 توسط هاله |
تلخ و شیرین !

همیشه هم که همه چیز مطابق میل ما نیست .. گاهی اوقات .. بعضی شیطنت ها اشک آدمو در میاره .. هیچ کس باورش نمی شد که "فلانی" به خاطر شیطنتش تا آخر عمرش ناراحت باشه و عذاب وجدان داشته باشه !!

اولین جلسه ی المپیاد "فلان چیز" بود .. ما هم استرس داشتیم چون من و فلانی تا به حال یه کلمه هم خارج از درس نخونده بودیم .. با استرس فراوان رفتیم لابراتوار و منتظر نشستیم که استاد( اونم چه استادی ) بیاد. در همین حال بود که خانوم " مدیر " اومد و گفت که : خانوم ها لطفا مقنعه تون رو بکشین جلوتر و مواظب رفتارتون و خنده هاتون باشین چون استادتون سنش کمه ! ما هم داشتیم غش می کردیم !! آخه چه ربطی داشت ( ؟ ) خودمون هم نفهمیدیم ..! بعد از اینکه خانوم مدیر رفت بیرون آقای ف.ع تشریف آوردن .. ما هم واقعا از دیدن ایشون جا خوردیم و تازه فهمیدیم که خانوم مدیر واقعا راست می گفته ! البته به ظاهر می رسید که ۲۵ - ۲۶ ساله باشن ولی بعدا طی تحقیقاتی که فلانی کرد فهمیدیم که ۲۰ سالش بوده ! کلاس شروع شد .. شروع کرد به درس دادن و ما هم همه چی رو مو به مو یادداشت می کردیم که یه موقع چیزی از قلم نیفته البته ایشون طوری توضیح نمی دادن که بشه بفهمید شاید دلیلش این بود که ما واقعا هیچی از فلان درس نمی دونستیم ! سوال می پرسید و ما واقعا نمی دونستیم که جوابش چی می تونه باشه آخه گفتم که ما اولین باری بود که تو این کلاسا .. ! ۱۵- ۲۰ دقیقه از کلاس گذشته بود که صدای در اومد ( دلمون هررررری ریخت ... پیش خودمون گفتیم که حتما مدیر اومده ببینه کسی موهاش بیرون نباشه ومچ کسایی که حتی لبخند ژکوندی می زنن رو بگیره تا بعدا حسابی حالشونو بگیره  ) جیک ثانیه ای یه نگاهی به ما انداخت بعد مقنعه ی خودشو کشید جلوتر با اینکه حتی یه تارموشم بیرون نبود و دلیل این حرکتشم این بود که قبلا گفته بود معنی این کار من اینه که مقنعه هاتونو بکشین جلوتر ( ما هم که ای کی ثانیه رو هوا زدیم که جریان چیه ! ).. معذرت خواهی کرد و بعد دو نفر که از دانش آموزای مرکز پسرانه بودن اومدن تو کلاس .. خیلی بچه های خوبی بودن .. خیلی سر به زیر و خجالتی و هرچیز خوبی که فکرشو بکنین ( اینا چیزایی بود که از رفتارشون می شد حدس زد ) رفتن و پشت نشستن ! البته اینو فراموش کردم بگم که یه سلام و احوال پرسی گرمی با آقای ف.ع داشتن چون قبلا باهاش کلاس داشتن ! بعد فهمیدن که کلاس ما با اونا جور در نمیاد چون احتمالا اونا می خواستن برن سوم و کلی بیشتر از ما بلد بودن .. اونا اون پشت نشسته بودن و وقتی آقای ف.ع به ما سوال می داد که حل کنیم ، سوالاشونو می پرسیدن ! همه چی داشت خوب پیش می رفت ..

من و فلانی هم نفری ۲ تا ساندویچ برده بودیم .. با کلی خوراکی های دیگه چون قرار بود اون روز تا ساعت ۶ عصر تو مدرسه بمونیم ! همه چی خوب بود .. کلاسا .. خوراکی ها .. بچه ها .. همه چی ... همه جا در صلح و آرامش بود .. می خندیدیم .. شاد بودیم .. ! رفته بودیم تو سالن وایستاده بودیم  ( ۵ نفری ) بعد همه با هم داشتیم حرف می زدیم .. خیلی بامزه بود همزمان ۵ نفر داشتن حرف می زدن .. همون لحظه مدیر اومد و گفت : بچه ها .. شما که الآن همه تون دارین حرف می زنین .. پس کی گوش می ده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی باحال بود .. برای اولین بار کاملا حق با مدیر بود ! اما تو همون لحظه .. تو همون لحظه که همه خوش بودن یه اتفاقی افتاد .. ! همه چی سر جاش بود .. هنوز داشت باد می وزید .. مدیر داشت تو سالن قدم می زد .. بچه ها داشتن می خندیدن .. و چند کیلومتر اون طرف تر .. ماشین ها تو جاده و در حال حرکت بودن .. همه چی خوب بود !

رفتیم تو کلاس ... دیدیم که اون دو نفر رو تخته یه چیزی نوشتن : المپیک " فلان چیز " استاد : جناب آقای ف.ع !! کلی خندیدیم و مسخره کردیم( البته تو دلمون خندیدیم و اصلا به روی خودمون نیاوردیم ) .. گفتیم اونا فرق المپیک و المپیاد رو نمی دونن ! آقای ف.ع اومد تو کلاس و اونا رو خوند .. خندید و گفت بی سوادا المپیک چیه ؟ المپیاد ! خلاصه باز هم همه چی خوب گذشت ... اما دفعه ی بعد دیگه همه چی اینطوری خوب تموم نشد .. باز هم زندگی جاری بود مثل چشمه مثل رود .. رفتیم تو کلاس دیدیم این بار رو تخته نوشتن : آقای ف.ع ما دیگه نمی نویسیم المپیک .. می نویسیم المپیاد " فلان چیز " !! تو کلاس نبودن .. کلی خندیدیم ! اما ای کاش همه چی با خنده تموم می شد !  "فلانی" خندید و گفت : بچه ها بیاین عوضش کنیم ! ما هم قبول کردیم ! اما فلانی مقصر بود .. پاک کرد و جای دو کلمه رو عوض کرد .. حالا شده بود : آقای ف.ع ما دیگه نمی نویسیم المپیاد "فلان چیز" می نویسیم المپیک ! از شانس بد ( البته اون لحظه از شانس خوب ما ) اون دو نفر همزمان با آقای ف.ع اومدن تو کلاس ! قبل از آقای ف.ع اونا خوندن و به هم دیگه یه چیزایی گفتن ! می تونستن همون لحظه برن پاکش کنن چون هنوز آقای ف.ع اونو ندیده بود ! ولی اونا خیلی خوب بودن ! چیزی نگفتن .. و صبر کردن که آقای ف.ع ببینه ...... آقای ف.ع دید و با یه حالتی که بیشتر شبیه آدم های عصبانی بود گفت : ای بابا .. اینا چیه ؟؟؟زود باشین بیاین پاکش کنین ببینم ! بعد یکی از اونا رفت و تخته رو پاک کرد ! فلانی چند روز پیش می گفت : ای کاش می فهمیدی که اون لحظه چه حالی داشتم ! همه اش داشتم تو دلم خودمو فحش می دادم .. همه اش تقصیر من بود ! البته فلانی خیلی شلوغش کرده چون تقصیر همه مون بود .. اون فقط نوشت !! دیگه همه چی خوب نبود .. فلانی دیگه نمی خندید ..دیگه به درسم گوش نمی داد .. حتی حرف هم نمی زد .. فقط سکوت کرده بود ! می ترسیدم .. می ترسیدم که یه کاری دست خودش بده .. می ترسیدم که دیگه هیچ وقت اون فلانی خندون نباشه .. می ترسیدم که همیشه دپرس باشه .. من فلانی همیشه خندون خودمو می خواستم !! ولی همه چی همونجا تموم شد .. فردای اون روز که جمعه بود رفتیم مرکز پسرانه و کلاس اونجا برگزار شد .. فلانی دیگه نمی خندید .. می خواست بره و معذرت خواهی کنه ولی من نذاشتم !! نذاشتم آخه کارش خیلی بد هم نبود .. گاهی وقتا لازمه .. وقتی اونا رو می دید دلش می خواست بزنه زیر گریه !! حالا چندین ماه از اون روزا گذشته .. ۱ - ۲ ماه دیگه می شه ۱ سال !! ولی هنوز فلانی ناراحته .. درسته که کارش درست نبود ولی اون که تنها نبود همه ی ما مقصر بودیم ! بعد از اون روزا .. خودشو به آب و آتیش زد تا شاید یه فرصت دیگه پیدا کنه و معذرت خواهی کنه ولی نشد ... نشد !!

تقدیم با عشق به فلانی !

بیچاره فلانی ..

این عکس رو خود فلانی زحمت کشیده و آماده کرده !

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:51 توسط هاله |
خاطره .. سالن ورزشی

این خاطره بامزه ترین خاطره ای بود که داشتیم نمی دونم چرا یادم رفته بود این ..!!!!!

مدرسه ی ما تو حیاطش سالن ورزشی نداره به خاطر همین چند ماهی می رفتیم سالن ورزشی پیام که دقیقا روبه روی مدرسه مون بود .. بعد از چند ماه اونجا خصوصی شد و قیمتشو بالا برد .. خلاصه تصمیم گرفتن که دیگه اونجا نریم ! بعد از اون دیگه گفتن که می ریم سالن ورزشی دبیرستان پسرانه شاهد . دقیقا یه کوچه پشت مدرسه مون بود . اولین بار بود که داشتیم می رفتیم اونجا هیچ کس نمی دونست که درش از کجاست ! بچه هایی که از جلو راه می رفتن ( 10 -12 نفری می شدیم ) فکر کردن که درش از داخل مدرسه یعنی از حیاطه .. اتفاقا اشتباه هم نکرده بودن درش دقیقا تو حیاط مدرسه بود .. خیلی هم داخل مدرسه نبود از در که وارد می شدی 3 – 4 قدم جلوتر سمت راست یه در بود که واسه سالن ورزشی بود !!! 7-8  نفر از بچه ها که جلوی جلو بودن رفتن تو حیاط که از اونجا برن (‌چشمتون روز بد نبینه .. ) همه ی بچه هاشون پشت پنجره بودن .. چنان خودشونو به پنجره چسبونده بودن که ممکن بود یکی یکی از اون بالا بیفتن و خدایی نکرده اتفاقی بیفته واسه شون .. اگه خدایی نکرده چشمت به پنجره می افتاد فقط چشم و دهان و  دندون و دماغ وزبون و کله می دیدی که واقعا قابل تشخیص نبود که کدوم چشم واسه کدوم کله ست !! (‌بچه های ما هم که خیلی بچه های خوب و مثبتی هستن اصلا توجه نمی کردن و با عجله فقط داشتن می رفتن به طرف در ورودی سالن ) من و آرزو هم منتظر بودیم که بقیه ی بچه ها بیان بعد با هم بریم ! یه هو دیدیم دو نفر از کادرای مدرسه که احتمالا یکیشون ناظم بود اون یکی هم دبیر پرورشی با کله دارن میان طرف ما .. چشماشون داشت از حدقه ( اگه درست نوشته باشم ) می زد بیرون ..انگار می خوان مدرسه شونو غارت کنن. اومد نزدیک بچه ها شد و با یه صدای لرزون و وحشتناک داد زد.. برین بییییییییییییییییییرون .. برین بیییییییییییییییییرون .. کی گفته در سالن ورزشی از اینجاست ؟ برین از کوچه وارد بشین ..سریع تر..  در همین لحظه بود که خانوم شفیعی( دبیر ورزشمون) اومد و به ما گفت که از کدوم در باید وارد بشیم ! ما رفتیم که از اون در وارد سالن بشیم .. رفتیم سالن .. دیدیم که سالنشون اصلا هم جالب نیست به سالن قبلیه نمی رسه ولی خب مجبور بودیم که بسوزیم و بسازیم ...! چند دقیقه بعد خانوم شفیعی اومد .. شروع کرد با خنده به حرف زدن . گفت بچه ها من الآن با مدیرشون صحبت کردم گفتن که اگه برای بچه های مدرسه ی ما مشکلی درست کنن (‌یعنی ما مشکلی درست کنیم )‌ دیگه نمی تونیم بیایم این سالن ... گفت که بچه های اونا خیلی حساس هستن . اینو که گفت بچه ها دیگه غش کردن از خنده ...... واقعا چقدر حساس بودن بچه های اونا  .. داشتن خودشون می نداختن پایین !!!! خانوم شفیعی گفت :‌ منم بهشون گفتم که والله بچه های ما نازک نارنجی ترن .. بچه هایی هم نیستن که بخوان مشکلی درست کنن !!

خلاصه اون روز بهترین روز زندگی من بود .... داشتم از خنده می مردم .. اصلا نمیتونین اون لحظه رو که ناظمشون دوید رو تصور کنین .. ای کاش اونجا بودین و می دیدین !!! اومدم خونه به همه تعریف کردم ..  اون روز همه هروقت منو می دیدن می خندیدن !!! آخه خیلی بامزه تر از اینی بود که گفتم ای کاش بودین و می دیدین خودتون !!!!

بعد از این که در ورودی شو یاد گرفتیم دیگه از اونجا رفت و آمد می کردیم .. حالا یه چیز جالب دیگه راجع به همین موضوع بهتون بگم ! از بیرون که وارد می شی یه حیاط کوچولو  ِ که رو به روش یه در دیگه ست که باز می شه به حیاط مدرسه (‌همون دری که بچه های ما فکر می کردن از اونجا باید رفت داخل )‌ سمت راست هم یه در دیگه ست که باز می شه به سالن ورزشی .. اون دری که اول گفتم خیلی مشکل سازه آخه می دونین که بچه های اونا خیلی حساس هستن .. به خاطر همین ناظمشون یه تیکه پارچه ی قهوه ای پاره پوره آویزون اونجا کرده بود که دیگه یه موقع خدایی نکرده بچه های ما مشکلی براشون درست نکن ! یه بار ناظمشون یادش رفته بود که این پارچه رو بندازه اونجا .. بچه ها یکی یکی رفتن تو سالن ورزشی بدون اینکه توجهی کنن .. یه لحظه شنیدیم که یکی داره داد می زنه که آقایانی که آخر صف وایستادین حواستون کجاست ؟! نگاه کردیم دیدیم همه شون برگشتن دارن این طرفو نگاه می کنن (‌داشت کم کم بهمون ثابت می شد که چقدر حساسن)‌چند دقیقه بعد .. همون ناظمه .. بدو بدو اومد پارچه رو انداخت و رفت ( سوژه بهتر از این واسه خنده دیگه هیچ وقت پیدا نمی کردیم ) .. چقدر ما به این اتفاقا خندیدیم .. آخه یکی نیست بگه بچه های شما خیلی بی جنبه هستن به ما چه ؟ اصلا دلم نمی خواد مدارس رو با هم مقایسه کنم ولی واقعا یادم نمی ره یه بار یه مدرسه ای رفتیم که بچه هاشون واقعا خوب بودن .. اصلا آدم انرژی مثبت می گرفت از در و دیوار مدرسه اینقدر که بچه هاشون خوب بودن (گاهی اقلیت هم می تونه نشان دهنده ی اکثریت باشه با اینکه می دونم نمی شه که تو یه مدرسه هم خوب باشن ولی خب .. اکثریت مهمه ) ارزش مدارس هم از اینجور چیزاش مشخص می شه دیگه ..

ببخشید که دیر آپ کردم ........................... هاله

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:13 توسط هاله |
پدر عشق بسوزد ( عشق به خیار )

آرزو خانم گل زرنگ بازی در آورده و تو وبلاگش فقط راجع به شیطونی های من نوشته .ولی یادش رفته که خودش چقدر بلاست و چه سوتی هایی داده !!

 دو سه روز قبل از رفتن به اردوی ارومیه داشتیم با آرزو لیست وسایلامونو می نوشتیم که چیا برداریم .آرزو اولین چیزی که گفت این بود که "هاله 2 کیلو خیار تو بردار 3 کیلو هم من بر می دارم .فکر می کنی 5 کیلو بس می شه ؟"

داشتم شاخ در می آوردم .با خودم گفتم یعنی آرزو نمی دونه 5 کیلوخیار چقدر می شه ؟؟؟؟با تعجب گفتم 5 کیلو ؟؟؟چه خبره ؟!!!مگه می خوایم خیار بفروشیم اونجا ؟! جوون من بیخیال شو .. اصلا جا نمی شه .. پس خوراکی های دیگه رو چی کار کنیم ؟! آرزو گفت : نه بابا .. تو نمی دونی بعد از اینکه پفک و چیپس خوردیم باید خیار بخوریم وگرنه تشنه می شیم .. گفتم باشه ولی 2 کیلو .. گفت : نه .. هاله ... جوون من .. 2 کیلو خیلی کمه .. من اگه خیار نخورم دپرس می شم و اصلا بهمون خوش نمی گذره .. خلاصه به سختی راضی شدم که 3.5 کیلو خیار ببریم (‌ سر این 0.5 کیلو خودشو کشت ) گفتم : آرزو یه موقع نمیریم ؟

آرزو گفت تو بیار نگران نباش.تو دلم گفتم عیبی نداره بیاریم حالا آرزو خودش می فهمه چقدر زیاده.روزرفتن رسید . همین که اتوبوس راه افتاد آرزو گفت هاله در بیاریم ناهارمونو بخوریم آخه من خیلی گرسنه ام .گفتم آرزو وایسا یه راه بیفتیم بعد .ولی آرزو گفت نه دیگه گرسنمه.ناهارو هر چی زودتر بخوریم بهتره.خلاصه قبل ازاینکه از شهر خودمون خارج بشیم ناهارمون تموم شد .خوب اون از ناهارمون....

نیم ساعت نگذشته بود که آرزو گفت :هاله می دونی بعد از ناهار خیار چقدر می چسبه ؟( چنان با ذوق گفت .. دم نیومد دلشو بشکنم .. گفتم باشه ) من که خیلی خیار دوست ندارم به اصرار آرزو جان 2،3 تا خیار خوردم . ولی آرزو 6 تا اینا خورد.چییییییییی مییییییی گیییییی ؟ من که باورم نمی شد .. تا من 1 خیار بخورم آرزو 2 تا می خورد ..( شدیدا داشت بهش خوش می گذشت ) من که 3 تا خیار خورده بودم حالم تا حدودی اورژانسی شده بود .حالا آرزو می گفت بازم بخوریم گفتم بی خیال شو می ترکیما .

وسطای راه من یه کمی خوابیدم .فکر کردم دارم خواب می بینم .. صدای خش خش خش خیار می اومد .. چشامو باز کردم دیدم آرزو داره خیار می خوره و از پنجره بیرونو نگاه می کنه .. اصلا هم حواسش نبود که من دارم می بینمش  .. صداش کردم : آرزوووووو!! ( طفلکیییی .. خیار پرید گلوش )

هل شد و گفت : نه هاله می دونی چی شد ؟ این مهسا گفت من دلم خیار می خواد منم بهش دادم .. بعد دیدم زشته که اون بخوره من نخورم ( هاله تو که می دونی .. باهاش رودروایسی دارم)‌ گفتم : آرزوووووووو چی می گی ؟ این مهسای بیچاره که گفت من تا ارومیه هیچ چی نمی خورم ؟! آرزو زد زیر خنده ....... (‌آخه اصلا دروغگوی خوبی نیست ) دوتایی خندیدیم .. چقدر خوش گذشت .. تا برسیم ارومیه فکر کنم 3-4 تا خیار (‌ تازه اونم من قایمش کرده بودم ) مونده بود.

حالا آرزو گیر داده بود واسه راه برگشتمون از ارومیه 4 کیلو خیار بخریم . به سختی مانع انجام این تصمیمش شدم.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:26 توسط هاله |
عاقبت لباس های اتو کشیده

یادمه همین خرداد ماه که گذشت،اولین امتحانمون امتحان زبان فارسی بود که قرار بود سوالا از سمپاد بیاد .من یه کمی که بگم دروغ گفتم خیلی استرس داشتمو دست و پامو گم کرده بودم .قرار بود به خاطر استرسی که داشتم اون روزبابا جونم منو برسونه مدرسه .

خلاصه صبح یه خورده زود تر بیدار شدم تا با آرامش کاراموانجام بدم .لباسهای اتو کشیده . به به !!!منی که اصلا عادت به خوردن صبحونه نداشتم اون روز صبحون هم خوردم .وای..... چه شود!!!آماده شدمو به موقع با بابا جونم از خونه بیرون رفتیم  .

وقتی رسیدیم جلو در مدرسه  ، وای بگو چی شد ؟؟؟!!!

در حین پیاده شدن داشتم با بابا جونم صحبت می کردم که"بعد از امتحان خودم بر می گردم خونه " و از این حرفا که یهو بابام دید من غیب شدم .خیال کرد حواسش نبوده و من رفتم .داشت حرکت می کرد که بره من با دستم چند بار محکم زدم رو ماشین که بابانره .اونم که به غیب شدن من مشکوک بود فهمید یه خبری هست .هول هولکی پیاده شد.می دونی چی شده بود؟؟؟؟

من به جای اینکه پامو بزارم تو پیاده رو ،پامو گذاشته بودم تو جوب کنار مدرسمون.اون جوبه هم که خیلی گوده.مستقیم با کله خوابیدم کف جوب....

بابا جون در حالی که می گفت "هاله جان چیزیت نشد که؟" منو از تو جوب آورد بیرون ولی وقتی دید دارم می خندم زد زیر خنده و گفت:مواظب باش امتحانتو خراب نکنی فکر کنم مخت یه کمی  تکون خورد.

سر و کله و لباس و کیفم که همشون مرتب بودن ، حالا دیگه شده بودن گل خالی.با اینکه دستم خیلی درد می کرد ولی داشتم از خنده روده بر می شدم.راستش حیفم اومد نخندم !!

تو امتحان زبان فارسی گفته بود یه خاطره بنویسین که من همینو نوشتم .خدا خیلی دوسم داشته که موضوع  خاطره رو واسم جور کرد.چون حافظه ام یه کوچولو ضعیفه باید کل زندگیمو زیر و رو می کردم تا یه خاطره پیدا کنم .!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:9 توسط هاله |
معرفی ..

سلام به همگی !حالتون چطوره؟خوش می گذره ؟خوب خدا رو شکر..... !!!! راستش نمی دونم از کجا شروع کنم .

اگه وبلاگ آرزو جان رفته باشین متوجه می شین که من چقدر بچه ی خنگ و سر به هوایی هستم .

همین طوری که دارم راه می رم هی خودمو به در و دیوار می کو بم و هر دقیقه پام پیچ می خوره . دو سه باری هم تو خیابون خوردم زمین !!!

می دونین چیه ؟آدمای دور و برم همه همه فکرمی کنن که من زیادی بی خیالم و زندگی رو خیلی ساده گرفتم .ولی ته ته دلم خیلی هم این جوری نیستما.تو موقعیت های جدی ، خیلی هم آدم جدی ای هستم .ولی از آدمایی که دوستدارن با جدیت بیش از حدشون خودشونو آدمای مهمی جلوه بدن متنفرم .در واقع یه لحظه نمی تونم تحملشون کنم.خوب عزیز من !مگه تو از سیاره ی مریخ اومدی که این طوری واسه من قیافه می گیری ؟! فکر کردی چه خبره ؟خیلی با کلاسی ؟؟؟باشه بابا همه فهمیدن !ایش ....زندگی خیلی قشنگ تر از این حرفاست عزیز من بی خیال شو!

اگه از من بپرسی می گم آدم باید هر چی دلش خواست همون لحظه به زبون بیاره .چون این طوری آدم به زندگی امیدوار میشه !!!مثلا هر خوراکی و هر غذایی که دلتون خواست مثل من به بغل دستیتون بگین.خوب اونم مجبوره گوش کنه دیگه .یه بار امتحان کنید.سر کلاس درسی که ازش متنفرین به غذایمورد علاقتون فکر کنین .ببینین چقدر درسو خوب یاد می گیرین!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:35 توسط هاله |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا